
دیشب کلام نقره ی نازت عجیب بود
با من که آشنای تو بودم، غریب بود
شب بود و میهمان و تو ماه و آسمان
زیبا خیال می کنم او یک رقیب بود
مگه ازت چی کم دارم که روز و شب ناز می کنی
فک می کنی ازم سری بال داری پرواز می کنی؟
مارو بگو سپردیمش دل و چشمامونو به کی
اون که به زندگی می گه نمایش عروسکی
دارم از تو می نویسم تو یه روز سرد برفی
قلمم نمی نویسه مگه تو نداری حرفی؟
برو دیگه نبینمت خاطر خواهیت دروغ بوده
تو خلوتم با گریه هام چقد سرت شلوغ بوده
روشنی چشات نداره مرزی
تو خیلی بیشتر از اینا می ارزی
کاش که عشق و عاشقی، جوون و پیر سرش می شد
اونی که خیلی دوسش دارم، اسیر سرش می شد
هیچکی از رفتن من غصه نخورد
هیچکی با موندن من شاد نشد
وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت
بغض هیچ آدمی فریاد شد
زیبا چش به رات می مونم همیشه
تنها دل خوشیم اینه چاره ای نیست
دلم هواتو کرده شبیه گریه کردن وقت بارون
مثل آواز غصه واسه قلبی شکسته و پریشون
دلم میگیره بی تو چه بغضی دارم از حرفای دوریت
چشام چشماتو می خواد برای دیدنت گم شد صبوری
چه شیرین است شراب آشنایی
چه غمگین است درد و غم جدایی
گر گریم گویند دیوانه است
گر خندم گویند عاشق است
پس می گریم و می خندم تا گویند دیوانه ی عاشق است
دستانم بوی گل میداد
مرا به جرم چیدن گل محروم کردن
اما هیچ کس نگفت شاید گلی کاشته باشد
از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد :دوشیزه هالیس می نل" . با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. "جان" بری او نامه ی نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول یک سال ویک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ی بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولی با مخالفت "میس هالیس" رو به رو شد . به نظر "هالیس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آن ها قرار نخستین دیدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک . هالیس نوشته بود: "تو مرا خواهی شناخت از روی رز سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراین راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنوید: " زن جوانی داشت به سمت من می آمد بلند قامت وخوش اندام - موهای طلایی اش در حلقه هایی زیبا کنار گوش های ظریفش جمع شده بود چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد. اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پر شوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟" بی اختیار یک قدم به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم که تقریبا پشت سر آن دختر یستاده بود. زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکی چاق بود مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرار گرفته ام از طرفی شوق تمنایی عجیب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد. او آن جا یستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام وموقر به نظر می رسید و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد. از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود. اما چیزی بدست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم . با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم باید دوشیزه "می نل" باشید . از ملاقات با شما بسیار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست . او گفت که این فقط یک امتحان است!"
طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود که به چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد

افشین،آلبوم خانوم خوشگله را آماده کرده است که به احتمال قوی باز به نام افشین و به کام امیرعلی برادرش
خواهد بود.افشین که چند مدتی از ناحیه پا تحت مراقبت پزشکی بود امسال با بیرون دادن آلبوم دوباره فعال
خواهد بود.

عکس هایی از خونه افشین







خب حالا جريان مريم خانومــــــي يه روز صبح بم تلفن کرد گفت شادي کوثر ثبت نامم کدن گفتم فرهنگيـــــــان؟ گفتش آره توي متقاضي يا معلوم نيست کجام ولي اينورم ديگه
چند روز بعد که تلفن کرد بگه کجاس گفت اون شيفتم. تا هفته اول مهر توي کما بودم شبا گريه مي کردم به خدا خيلي سختمه.
ای کاش می شد سکوت غریبانه نیلو فر های اسیر مرداب را معنا کرد !
ای کاش می شد صحبت های گل با پروانه را فهمید !
ای کاش می شد بیشتر مهربان بود و عاشقانه دیگران را دوست داشت !
ای کاش می شد طبیعت را درک کرد و به راز گل سرخ پی برد و دنیا را از دریچه دیگری تفسیر کرد !
ای کاش می شد دل را با محبت و آرامش را با قلب پیوند زد...
ازادى
در قفس باز بود.تمام نیرویش را جمع کرد و پرواز کرد.روی شاخه ای نشست و بعد از چند سال از ته دا آواز خواند.اما ناگهان صدایش در گلویش خفه شد و از شاخه درخت روی زمین افتاد.
پسرک پیکر بی جان پرنده را در دست گرفت و با اخم به دوستش گفت:"تو که گفتی مطمئنم گنجشکه اما این که قناریه!"
خوش غيرت
امروز شراره به من گفت:"دختر تو چقدر املی؟! با من بیا مطمئن باش که خوش میگذره،فرزاد گفته دوستش را هم آورده تا حوصله ات توی پارک سر نره."
با خودم می گویم برادرم اگر بفهمد مرا می کشد،اما دلم را به دریا می زنم و همراه شراره به پارک می روم.فرزاد و دوستش هم آمدند.چقدر چهره ی دوست فرزاد از دور برایم آشناست.خدای من!برادرم حسام است.
هرگاه خواست بگوید دوست دارد با او ازدواج کند جز با نگاه نتوانست آخه او نه شاهزاده بود نه اسب سفید داشت اما رفت با توکل سرپناهی فراهم کند زیاد طول نکشید اما وقتی برگشت غریبانه او را به خانه بخت دیگری برده بودند.
ای کاش می شد سکوت غریبانه نیلو فر های اسیر مرداب را معنا کرد !
ای کاش می شد صحبت های گل با پروانه را فهمید !
ای کاش می شد بیشتر مهربان بود و عاشقانه دیگران را دوست داشت !
ای کاش می شد طبیعت را درک کرد و به راز گل سرخ پی برد و دنیا را از دریچه دیگری تفسیر کرد !
ای کاش می شد دل را با محبت و آرامش را با قلب پیوند زد...
ازادى
در قفس باز بود.تمام نیرویش را جمع کرد و پرواز کرد.روی شاخه ای نشست و بعد از چند سال از ته دا آواز خواند.اما ناگهان صدایش در گلویش خفه شد و از شاخه درخت روی زمین افتاد.
پسرک پیکر بی جان پرنده را در دست گرفت و با اخم به دوستش گفت:"تو که گفتی مطمئنم گنجشکه اما این که قناریه!"
امروز شراره به من گفت:"دختر تو چقدر املی؟! با من بیا مطمئن باش که خوش میگذره،فرزاد گفته دوستش را هم آورده تا حوصله ات توی پارک سر نره."
با خودم می گویم برادرم اگر بفهمد مرا می کشد،اما دلم را به دریا می زنم و همراه شراره به پارک می روم.فرزاد و دوستش هم آمدند.چقدر چهره ی دوست فرزاد از دور برایم آشناست.خدای من!برادرم حسام است.
سلام خوبي؟ واي منو مريم مرديم تا اين مريم مرده شور بردرو نوشتن مدرسه.(مريم تا جون دارم ميتونم اينجا بت فوش بدم به خاطر اون همه دري وري که به من گفتي به خاطر
اينکه رفتم کوثر ثبت نام کردم )
هالم يا همون حالم زياد خوب نيست نميدونم را آها يادم اومد ميدوني؟ نرقصيدم آخه من هر روز 3-4 ساعت مي رقصم مريم مي دونه
اين اولين ساليه که از رنگ مانتو شلوارم خوشم مياد (نوک مداديه)
يه روز داشتم با دوستم تلفني صحبت مي کردم تا رسيد به اينجا که يه روز منو سميرا(دختر همسايمون) مي يومديم خونه بارون ميومد(ناجور) بابام اومده بود دنبالم من هم
نديدمش هرچي که بوق زده صدام کرده من نفهميدم به سميرا گفتم وايسا بابامو بگم بياد گفت نه گفتم بمونيم تا بارون بند بياد گفت نه بايد بريم. رفتيم ديگه. خيس خالي شده
بوديم سميرارو بس که لوسش کردن گريه مي کرد!!!! مي گفت کتابام مانتوم همه چيزام خيس شدن من هم مي خنديدم داشتم مي مردم از خنده آخه نبوديد که اين دختر
لوسو ببينين چي کار مي کرد و چي مي گفت من هم سر به سرش ميذاشتم مي گفتم سميرا موهات خيس شده عين اين دختر داهاتيا شدي. نزديک خونه بوديم که بابامو ديدم
سوار شدمو رفتيم خونه سميرا نيومد